![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
استقبالی از شعر این حقیر توسط یک بزرگوار
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:1 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
اب و قطره ، لطف ریزش ، ابشار غرق در رقص دست در دست است اجزای جهان، بی عیب و بی نقص
ناز پرواز پرنده، طوطی و قمری ، پرستو سوزپروانه، شکوه بال باز و، هوی تیهو
لطف برگ و ، تاب گلبرگ و، ظریفی کلاله چنگ ریشه ، قد ساقه ، پرچم پر رنگ لاله
روی میمون، رنگ مینا، تار و پود نرم نرگس برگ مریم ، حسن یوسف ، عطرگل ، رویائی ازحس
سبز و زرد و قرمز و ابی ، بنفش و سرخ و طوسی تا بلوی زیبای دنیا ، پای نقاشش ببوسی
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:28 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم گلهای باغ افرینش دخترانند زیباتزین محصول چینش دخترانند
شرم و حیا و عفت و ازرم و عصمت گنجینه دار این گزینش دخترانند
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 12:19 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
* * * بر داغ جبين من هزاران نقش است از آتش و خون، زداغ ياران نقش است
گر قلب مرا كسى گشايد بيند در سينه ز درد مثل باران نقش است * * * در آتش و خون هروله كردن مردى است از موج جنون ولوله كردن مردى است
با سينه سرخ، ساعت سوزش و آه مثل شهدا هِلهِله كردن مردى است ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:28 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
اى يَل نام آور زخمى، سلام اى خدا را ياور زخمى سلام
اى تَجسُّم در تجسّم، عشق را اى يقين را ساغر زخمى سلام
اى يل پاك و سرافراز شرف شعله شير نر زخمى، سلام
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:27 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:44 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
منشى ناز و شنگ و قشنگ مهوش چون فرشته رنگارنگ روزگار لب و تو رويش رنگ جلوه ات، هفت رنگ هفت اورنگ برو هر جا و بشنو هر آهنگ در خيابان بگرد مثل فشنگ خون زدلها فشان شبيه شلنگ با هزار عشق و عشوه و نيرنگ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:24 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:57 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
آن رو كه خفى بود و جلى بود على بود مفتاح وجود حَرَمِ جود على بود
دستى كه درِ ذات نهانخانه حق را مستانه ز غيب آمد و بگشود على بود
آن ذات كه از ذات خدا آمد و با اوست در خلق گمان قِدَم افزود على بود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:56 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:56 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
علی می رفت به صفین با حسن و با حسين
با لشكرش همراه بود ستاره دورِ ماه بود
رسيدند به صحرائى بى آب و آفتابى ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:55 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
به به چقدر مستى الحق على پرستى(2) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:54 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
همچو مقداد فقط شيعه گرى شيعه گر است در دل حادثه فرياد «على» شيعه گرى است روز موعود به سر تيغ زدن، وقت قعود صبر پر سوز چنان كوه بلى شيعه گرى است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:52 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
على مولا به خدا خداى عرش هم يكى، آن على مولا رفقا چرخ زمان دست كيه؟ آن على مولا
به خدا نبض زمين است و زمان در رگ مويش رفقا لوح و قرآن دست كيه؟ آن على مولا * * * ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:52 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
گسستهام به سادهگى رفتهام تا به رگ خويش؛ زجان پينه زنم فتنه را همچو سپر با جگر و سينه زنم
رفتهام تا نرود، عفت و ناموس و شرف خون من ريخت، نريزد رگ و بنيان هدف
اى تماشاگر آغشته به خون پيكر من راوى فتح من و شاهد پرسشگر من ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:36 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
اگر زن داشتى، غم داشتى تو به جاى عالمى، چم داشتى تو
خداوندا اگر پيش ات زنى بود براى خلق كى دست ات مىآسود؟! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:26 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
دخترك در گذر كوچه قدم بر مىداشت از درون دل هر خاطره غم بر مىداشت
ياد آن شور و شعور و همه چالاكى بود كنِ طراوتش گل و برگ كه نم بر مىداشت ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:24 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
خداوندا؛ همه كار تو زيباست ولى در مورد زن، فتنه برپاست خداوندا؛ زحورالعين بسيار فقط يك دانه اينجا كن به ما يار خداوندا؛ به حق زن را سرشتى سر مردان عجب عمامه هشتى سوار مردها كردى، چه كردى! الا مرد آفرين! الحق كه مردى الا اى زن زرشكى يا بهشتى تو كه تقدير هر مردى نوشتى زن صالح براى مرد يكتاست براى مرد، مردانه تمناست زن صالح فقط احسان ناب است ز رحمتها زلالين شهد آب است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:23 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
مردى و امتحان زن، خدا كند نبازم در كوره داغ مِحَن، خداكند نبازم در آرزوى ديدن روى آقا شده به پا هر امتحانى بهر من، خدا كند نبازم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:20 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
هنرمندى زآب آدم مىآورد! مرا يارم در اين عالم مىآورد براى رستن كم كم مىآورد مرا يارم ز ساحلهاى هستى دمى بهر شنا در نم مىآورد مرا از كوچ آبى بود غفلت تماشا تا كنم آن دم مىآورد زمان جلوه گل بود و من خواب براى ديدن خاتم مىآورد شبيه چتر تاريكى «نبودم» بخارى از فراسو چم مىآورد مثال شبنمى گشتم، رخ گل و چشم نم نم ما يَم مىآورد در اين گردون انسان ساز هستى هنرمندى از آب آدم مىآورد شمال، سياهكل - اسلام ده بالا / رمضان سال 82 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:52 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
يا رسول اللَّه پاك و سادهاى تو درستى آنچنان كه جادهاى
أُسوه صبرى چراغ دانشى در زمان جهل يكسر بنيشى
نرمتر از آب، اخلاق شما اى كم از ذرّه به هنگام دعا ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:50 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
محمد سوره زيباى اللَّه محمد سينه سيماى اللَّه
محمد ربُّ و معصومين عبدش محمد جلوه عليين عبدش
محمد محور طوف خلايق محمد طور اسرار حقايق
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:49 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
گر سخن بى پرده گفتن بهتر است پس محمد بر دو عالم مهتر است
جلوه حُق است نور حق در او منبع هستى است هر حق حق بر او
هستى اول از آن احمد است اين همه عالم جهان احمد است ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:47 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
تماشاى خدا در درون قلب مهرت باز جا دادى مرا خسته بودم مرده بودم باز پا دادى مرا
تيغهاى زهر آگين زمان پر زكين بر زمين انداخت تو از ابتدا دادى مرا ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:44 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
دلبر اگر خدا داد دل را چرا به ما داد دل را اگر به ما داد چرا نبايد دل داد دل بر رخ خوشگل داد؟
بايد كه دل بر بندى چرا بر كمتر بندى دلبر آفرين بينى دل را بر بشر بندى بر ريش خود شر بندى! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:28 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
صبر خدا
اگر من جاى او باشم
هماندم كز پى ناموس كس افتد نظر از پى دلش رنجور مىسازم همانجا كور مىسازم دو چشمان خيانت را فقط بى نور مىسازم
عجب صبرى خدا دارد!
اگر من جاى او باشم همان جائى كه قاتل، مىكشد مقتول را از كين رخ مقتول را خونين ببينم قاتل او را به سر سنگين مىسازم به غم غمگين مىسازم تمام تار و پودش را به خون رنگين مىسازم عجب صبرى خدا دارد
اگر من جاي او باشم ستمگر را دم شورش به شرّ خويش مىگيرم ز خشم از ريش مىگيرم جفا را از ته و ريشه به زهر نيش مىگيرم عجب صبرى خدا دارد!
اگر من جاى او باشم جهنم را دهم امرى به بى دينان شرر بارد شرر چون ابرتر بارد چو فيل أبرهه يكسر به آمريكا خطر بارد عجب صبرى خدا دارد * * * اگر دير است خشم او ولى تيز است چشم او چو شمشير است پشم او ز چشمانش حذر بايد اگر صبرش كنون باشد از آن خشمش فزوده باشد وز آن روزى كه خون باشد ز چشمانش حذر بايد خدا بايد خدا باشد حسابش، ما سوا باشد نبايد مثل ما باشد ز چشمانش حذر بايد نه دنيا جاى خشم او نباشد تاب چشم او محال ماست پشم او ز چشمانش حذر بايد نه ما را تاب صبرش باد نه ما را آب قدرش باد نه ما را تاب قهرش باد ز چشمانش حذر بايد از اين دنيا گذر بايد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:24 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
باز كه دوباره دل من، فرارى از خدا شده قنارى رها شده، قنارى رها شده
كاش كه يه روزى دل من در قفس تو جا شود ز هرزگى رها شود دوباره با خدا شود
يه روز كه با تو من بودم هميشه با خودم بودم تو بودى و خودم بودم تا تو بودى من هم بودم
بى تو من از خودم دورم بى تو شبيه يك كورم بى تو هميشه ناجورم اگر تو باشى من جورم
بى تو دلم غمين شده هميشه آتشين شده حزين حزين حزين شده بىتو دلم غمين شده
ياد تو آباد دله مايه شاد دله شه ره آزاد دله |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:20 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
گفتمانى با خداوند
خدايا گر به دل آئى كه با هم براى بحث در موضوع عالم سئوالاتى بود زان در عذابم لبالب پرسم و گوئى جوابم خداوندا خداوندا كبابم ز فكر آتشين در اضطرابم چرا كورند خلقى در عذابند عجاج اند اوّل و آخر عذابند تو كردى آنچه كردى و چه كردى! يكى را از ازل پر مايه كردى اول نور توشد نور محمد سعادتمند شد پور محمد ولى قومى زسجيّل خلق كردى نموداند آنچه بود و غرق كردى يكى كردى تو مراد و ديگرى زن براى همدگر كردى مزيَّنِ مثال زن چو در چشم من افتاد كند چون اخگرى، در قلب بى داد تو كردى مردم و زن را كه دادى نهاد و نور ما بر باد دادى! زليخا ها به يوسف بار دادى دل دختر به مرد آزار دادى زنان را كردهاى مفتون مردان و بعد از مدتى دلخون مردان ز زير دست تو اين ملت آمد هزار اندر هزاران دولت آمد يكى گبر و يكى جبر و يكى بنگ يكى خنگ و يكى جنگ و يكى ننگ يكى را آفريدى، گشت يأ جوج چه مىخواهى تو با يأجوج و مأجوج؟! مرا در عالم آوردى به آهى يكى در بطن مادر در تباهى كسى را با دعائى آفريدى مرور عمر ديگر را بريدى ذَر و دنيا و برزخ را نهادى ظهور و رجعت ديگر گشادى قيامت با همه آشوب و اهوال چه باشد مصلحت از حول احوال ز تنگى مىكشى با كله بيرون به سر مىآورى چون گله بيرون و روزى روح را بيرون كه سازى تو گوئى آهنى را مىگذارى مُخلّد بودنِ اندر عذابت چه باشد بهره آب مذابت نمودى آنچنان، گوئى نبودى نمود اندر نمود اندر نمودى چنان روى فلانى را گشودى كه حتى گفت يا رب تو نبودى ولى يك دل به من دادى كه ممنون نه دارم اعتراضى نه دلى خون جواب اين سئولات و چك و چون خدا ممنونم و ممنون و ممنون مرا با ديگران، چون فرق باشد؟ دلى در ظلم و ظلمت غرق باشد دلى هم غوطهور در نور و حكمت چو لب وا مىكند مىخيزد عصمت؟! * * * تو اى بنده چهها مىپرسى از من؟ چقدر مىدانى از جان و دل و تن؟ چه مىدانى چرا هست و چرا نه اول آخر بدانى كار يا نه؟ در اين هستى مگر چند عمر دارى چه ديدى اينچنين چون چون ببارى برو بچه پى كار خودت رو عبادت كن عبادت كن فقط تو تو را من، هر چه را دادى چو دادم تو را من در مسير دين نهادم تو را من از ازل در ديده دارم نهاد آدمى، از خويش بارم اگر تو جاى من بودى! چه مىشد؟ تو با فرزند خود چونى؟ و با خود بكش پا تا گليم خويش مىكش ذكاوت تا حريم خويش مىكش منم اول منم آخر منم حق در اين عالم منم پر زور مطلق و با آن زور با تو هم نشينم به هر دل، هر كس و هر دم نشينم اگر ظلمى درون كار ما بود چرا؟ چون بلبلى آنگونه مىبود اگر ظلمى درون كار ما بود درون لانه چون مورى مىآسود من اسماى خودم را تاب دادم ز نور خويش خلقى آب دادم تو را نه، عالمى را ميزبانم از اول تا ابد من مهربانم يكى با تو كه بد مىشد چه كردى عدالت با عدو كردى؟ نكردى؟ ولى خلقى مرا نابود خواند به جاى من گروهى چوب داند! گهى قومى دو قرنى مُد پرستد به جاى خالق آرى خود پرستد ز روى مصلحت مهلت دهم من اگر توبه كند رحمت دهم من درِ توبه به روى خلق باز است از اين در سرفرازان سرفراز است برو جانم پى بازيچههايت نه جبر است و نه تفويض و عداوت اگر خواهى جواب گفتههايت فقط يك نكته مىگويم برايت برو جان خودت را پاك مىكن سرت را شب به شب بر خاك مىكن برو كم مىخور و كم خواب و كم گو به دنيا دل مده، از خويش مىجو برو جام جمات را صيقلى جو تو، من هستى، خودت را، يا على گو درون خويش را آباد مىساز درون را خالى از هر باد مىساز چو پاك پاك پاك از عيب گردى تو خود آينه دار غيب گردى تمام شبه هايت رفع گردد ز ريشه هر سئوالت دفع گردى يقينى حكمت ما را بدانى جهان را سر به سر حكمت بخوانى غضب جاى خود و رحمت به جايش ادب جاى خود و صولت به جايش نبين دنياى مقطوع دو پاره اول باشد و بعد از اين دوباره چون من تدبير كردم سير كردم چو كس را با كسى درگير كردم حوادث چيده و باطن گزينم گزينم گل گزينم گل گزينم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:19 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
بلور معرفت مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت حضرت معصومه (س)
عظمت حضرت معصومه (ع) مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت حضرت معصومه (س) ازدواج آسان در پرتو اخلاق اسلامی مجله گنجینه ش ۵۵ مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما جایگاه والدین در رسانه مجله گنجینه مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما جاذبه و دافعه در مدیریت اسلامی مجله گنجینه مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 14:56 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
معرفی کتاب دین دریای سیاست نشر مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیمای مرکز قم سفر های شگفت انگیز ائمه(ع) به عوالم عجیب نشر خادم الرضا قم زلزله چرا؟ نشر خادم الرضا قم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 14:47 توسط مير ستار مهدي زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک شعر هاي قبلي |
| درباره وبلاگ |
|
مجموعه شعر مذهبي ساده و روان
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 تیر 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 مهر 1384 |
| پیوندها |
|
در عالم دل ما مهمان شوید یاران عظمت حضرت معصومه علل دین گریزی بلور معرفت طرح های سید نامه مهم تاریخی |
|
RSS
|