تبليغاتX
کولاک شعر ...!!
شعر

استقبالی از شعر این حقیر توسط یک بزرگوار


آن پریچهر شوخ و رنگارنگ             -            ماهرخسارو دلبر و خوشرنگ
نازنین چهر و مشک بو و قشنگ -                  چون نگارین رخی در ارژنگ
با هزاران نمود و عشوه و رنگ-                     در خیابان شکار گر چو پلنگ
صد نگاه و هوس نموده درنگ                       -درپی اش قلب ها نمود اهنگ
بی محابا چه مست می تازی -                    دل همی گیری و به خود نازی
به تن نازنین خود نازی                                     -نازنینا حقا که طنازی
لیک افسوس کاین تن خاکی -                        هست از خاک و تو چه بی باکی
این چنین غره خود مشوخوشگل -                      ازگل ایی و زود گردی گل
این تن ناز باز درخاک است -                               ضرب شمشیرمرگ کولاک است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:1  توسط مير ستار مهدي زاده | 

اب و قطره ، لطف ریزش ، ابشار غرق در رقص

دست در دست است اجزای جهان، بی عیب و بی نقص

 

ناز پرواز پرنده، طوطی و قمری ، پرستو

سوزپروانه، شکوه بال باز و، هوی تیهو

 

لطف برگ و ، تاب گلبرگ و، ظریفی کلاله

چنگ ریشه ، قد ساقه ، پرچم پر رنگ لاله

 

روی میمون، رنگ مینا، تار و پود نرم نرگس

برگ مریم ، حسن یوسف ، عطرگل ، رویائی ازحس

 

سبز و زرد و قرمز و ابی ، بنفش و سرخ و طوسی

تا بلوی زیبای دنیا ، پای نقاشش ببوسی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:28  توسط مير ستار مهدي زاده | 

بسم الله الرحمن الرحیم

گلهای باغ افرینش دخترانند

زیباتزین محصول چینش دخترانند

 

شرم و حیا و عفت و ازرم و عصمت

گنجینه دار این گزینش دخترانند

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 12:19  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 

    *  *  *

 بر داغ جبين من هزاران نقش است‏

از آتش و خون، زداغ ياران نقش است‏

 

گر قلب مرا كسى گشايد بيند

در سينه ز درد مثل باران نقش است‏

    *  *  *

 در آتش و خون هروله كردن مردى است‏

از موج جنون ولوله كردن مردى است‏

 

با سينه سرخ، ساعت سوزش و آه‏

مثل شهدا هِلهِله كردن مردى است‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:28  توسط مير ستار مهدي زاده | 
 

 اى يَل نام آور زخمى، سلام‏

اى خدا را ياور زخمى سلام‏

 

اى تَجسُّم در تجسّم، عشق را

اى يقين را ساغر زخمى سلام‏

 

اى يل پاك و سرافراز شرف‏

شعله شير نر زخمى، سلام‏

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:27  توسط مير ستار مهدي زاده | 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:44  توسط مير ستار مهدي زاده | 

منشى ناز و شنگ و قشنگ‏

مهوش چون فرشته رنگارنگ

 روزگار لب و تو رويش رنگ‏

جلوه ات، هفت رنگ هفت اورنگ

 برو هر جا و بشنو هر آهنگ‏

در خيابان بگرد مثل فشنگ

 خون زدلها فشان شبيه شلنگ‏

با هزار عشق و عشوه و نيرنگ

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:24  توسط مير ستار مهدي زاده | 

يا على ساز سخن آغاز كن‏

روح غمگين مرا خود ساز كن‏

 

 يا على اى صاحب آواز دگر

ساز كن روحم به پرواز دگر

 

يا على توحيد را معنى نُما

بهر ما آن عيد را معنى نُما

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:57  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 

 

 

 آن رو كه خفى بود و جلى بود على بود

مفتاح وجود حَرَمِ جود على بود

 

 دستى كه درِ ذات نهانخانه حق را

مستانه ز غيب آمد و بگشود على بود

 

 آن ذات كه از ذات خدا آمد و با اوست‏

در خلق گمان قِدَم افزود على بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:56  توسط مير ستار مهدي زاده | 

قهرى كه  قَدر را كند مقهور على بود

والا دُرِ منظور و منثور على بود

 

 چشمى كه فقط يكتنه حق بيند و لا غير

تنها گذر و روزنه نور على بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:56  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 

علی می رفت به صفین

با حسن  و با حسين‏

 

 با لشكرش همراه بود

ستاره دورِ ماه بود

 

رسيدند به صحرائى‏ 

بى آب و آفتابى‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:55  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 

 به به چقدر مستى‏

الحق على پرستى(2)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:54  توسط مير ستار مهدي زاده | 
 

   

 همچو مقداد فقط شيعه گرى شيعه گر است‏

در دل حادثه فرياد «على» شيعه گرى است‏

 روز موعود به سر تيغ زدن، وقت قعود

صبر پر سوز چنان كوه بلى شيعه گرى است‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:52  توسط مير ستار مهدي زاده | 

  على مولا  

 به خدا خداى عرش هم يكى، آن على مولا

رفقا چرخ زمان دست كيه؟ آن على مولا

 

 به خدا نبض زمين است و زمان در رگ مويش‏

رفقا لوح و قرآن دست كيه؟ آن على مولا

    *  *  *


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:52  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 

  گسسته‏ام به ساده‏گى‏

 رفته‏ام تا به رگ خويش؛ زجان پينه زنم‏

فتنه را همچو سپر با جگر و سينه زنم‏

 

 رفته‏ام تا نرود، عفت و ناموس و شرف‏

خون من ريخت، نريزد رگ و بنيان هدف‏

 

اى تماشاگر آغشته به خون پيكر من‏

راوى فتح من و شاهد پرسشگر من‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:36  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 

 اگر زن داشتى، غم داشتى تو

به جاى عالمى، چم داشتى تو

 

 خداوندا اگر پيش ات زنى بود

براى خلق كى دست ات مى‏آسود؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:26  توسط مير ستار مهدي زاده | 

   

 دخترك در گذر كوچه قدم بر مى‏داشت‏

از درون دل هر خاطره غم بر مى‏داشت‏

 

ياد آن شور و شعور و همه چالاكى بود

كنِ طراوتش گل و برگ كه نم بر مى‏داشت‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:24  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 

   خداوندا؛ همه كار تو زيباست‏

ولى در مورد زن، فتنه برپاست‏

 خداوندا؛ زحورالعين بسيار

فقط يك دانه اينجا كن به ما يار

 خداوندا؛ به حق زن را سرشتى‏

سر مردان عجب عمامه هشتى‏

 سوار مردها كردى، چه كردى!

الا مرد آفرين! الحق كه مردى‏

 الا اى زن زرشكى يا بهشتى‏

تو كه تقدير هر مردى نوشتى‏

 زن صالح براى مرد يكتاست‏

براى مرد، مردانه تمناست‏

 زن صالح فقط احسان ناب است‏

ز رحمت‏ها زلالين شهد آب است‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:23  توسط مير ستار مهدي زاده | 

  مردى و امتحان زن، خدا كند نبازم‏

در كوره داغ مِحَن، خداكند نبازم‏

 در آرزوى ديدن روى آقا شده به پا

هر امتحانى بهر من، خدا كند نبازم‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 23:20  توسط مير ستار مهدي زاده | 

    هنرمندى زآب آدم مى‏آورد!

 مرا يارم در اين عالم مى‏آورد

براى رستن كم كم مى‏آورد

 مرا يارم ز ساحلهاى هستى‏

دمى بهر شنا در نم مى‏آورد

 مرا از كوچ آبى بود غفلت‏

تماشا تا كنم آن دم مى‏آورد

 زمان جلوه گل بود و من خواب‏

براى ديدن خاتم مى‏آورد

 شبيه چتر تاريكى «نبودم»

بخارى از فراسو چم مى‏آورد

 مثال شبنمى گشتم، رخ گل‏

و چشم نم نم ما يَم مى‏آورد

 در اين گردون انسان ساز هستى‏

هنرمندى از آب آدم مى‏آورد

    شمال، سياهكل - اسلام ده بالا / رمضان سال 82

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:52  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 يا رسول اللَّه پاك و ساده‏اى‏

تو درستى آنچنان كه جاده‏اى

 

 أُسوه صبرى چراغ دانشى‏

در زمان جهل يكسر بنيشى‏

 

 نرم‏تر از آب، اخلاق شما

اى كم از ذرّه به هنگام دعا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:50  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 محمد سوره زيباى اللَّه‏

محمد سينه سيماى اللَّه‏

 

 محمد ربُّ و معصومين عبدش‏

محمد جلوه عليين عبدش‏

 

 محمد محور طوف خلايق‏

محمد طور اسرار حقايق‏

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:49  توسط مير ستار مهدي زاده | 

گر سخن بى پرده گفتن بهتر است‏

پس محمد بر دو عالم مهتر است‏

 

جلوه حُق است نور حق در او

منبع هستى است هر حق حق بر او

 

 هستى اول از آن احمد است‏

اين همه عالم جهان احمد است‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:47  توسط مير ستار مهدي زاده | 

    تماشاى خدا

 در درون قلب مهرت باز جا دادى مرا

خسته بودم مرده بودم باز پا دادى مرا

 

 تيغ‏هاى زهر آگين زمان پر زكين‏

بر زمين انداخت تو از ابتدا دادى مرا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 10:44  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 

 دلبر اگر خدا داد

دل را چرا به ما داد

 دل را اگر به ما داد

چرا نبايد دل داد

    دل بر رخ خوشگل داد؟

 

 بايد كه دل بر بندى‏

چرا بر كمتر بندى‏

 دلبر آفرين بينى‏

دل را بر بشر بندى‏

    بر ريش خود شر بندى!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:28  توسط مير ستار مهدي زاده | 

    صبر خدا

   

 اگر من جاى او باشم‏

 

 هماندم كز پى ناموس كس‏

افتد نظر از پى‏

 دلش رنجور مى‏سازم‏

همانجا كور مى‏سازم‏

 دو چشمان خيانت را

فقط بى نور مى‏سازم‏

 

عجب صبرى خدا دارد!

 

 اگر من جاى او باشم‏

 همان جائى كه قاتل،

 مى‏كشد مقتول را از كين‏

 رخ مقتول را خونين‏

 ببينم قاتل او را

 به سر سنگين مى‏سازم‏

 به غم غمگين مى‏سازم‏

 تمام تار و پودش را

 به خون رنگين مى‏سازم‏

             عجب صبرى خدا دارد

 

 اگر من جاي او باشم‏

 ستمگر را دم شورش‏

 به شرّ خويش مى‏گيرم‏

 ز خشم از ريش مى‏گيرم‏

 جفا را از ته و ريشه‏

 به زهر نيش مى‏گيرم‏

             عجب صبرى خدا دارد!

 

 اگر من جاى او باشم‏

 جهنم را دهم امرى‏

 به بى دينان شرر بارد

 شرر چون ابرتر بارد

 چو فيل أبرهه يكسر

 به آمريكا خطر بارد

             عجب صبرى خدا دارد

 

    *  *  *

 

 اگر دير است خشم او

 ولى تيز است چشم او

 چو شمشير است پشم او

             ز چشمانش حذر بايد

 اگر صبرش كنون باشد

 از آن خشمش فزوده باشد

 وز آن روزى كه خون باشد

             ز چشمانش حذر بايد

 خدا بايد خدا باشد

 حسابش، ما سوا باشد

 نبايد مثل ما باشد

             ز چشمانش حذر بايد

 نه دنيا جاى خشم او

 نباشد تاب چشم او

 محال ماست پشم او

             ز چشمانش حذر بايد

 نه ما را تاب صبرش باد

 نه ما را آب قدرش باد

 نه ما را تاب قهرش باد

             ز چشمانش حذر بايد

             از اين دنيا گذر بايد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:24  توسط مير ستار مهدي زاده | 

 

 باز كه دوباره دل من،

 فرارى از خدا شده‏

قنارى رها شده، قنارى رها شده‏

 

 كاش كه يه روزى دل من

 در قفس تو جا شود

ز هرزگى رها شود

 دوباره با خدا شود

 

 يه روز كه با تو من بودم‏

هميشه با خودم بودم‏

 تو بودى و خودم بودم‏

تا تو بودى من هم بودم‏

 

 بى تو من از خودم دورم‏

بى تو شبيه يك كورم‏

 بى تو هميشه ناجورم‏

اگر تو باشى من جورم‏

 

 بى تو دلم غمين شده‏

هميشه آتشين شده‏

 حزين حزين حزين شده‏

بى‏تو دلم غمين شده‏

 

 ياد تو آباد دله‏

مايه شاد دله‏

 شه ره آزاد دله‏

يا تو آباد دله
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:20  توسط مير ستار مهدي زاده | 

    گفتمانى با خداوند

 

خدايا گر به دل آئى كه با هم‏

براى بحث در موضوع عالم‏

 سئوالاتى بود زان در عذابم‏

لبالب پرسم و گوئى جوابم‏

 خداوندا خداوندا كبابم‏

ز فكر آتشين در اضطرابم‏

 چرا كورند خلقى در عذابند

عجاج اند اوّل و آخر عذابند

 تو كردى آنچه كردى و چه كردى!

يكى را از ازل پر مايه كردى‏

 اول نور توشد نور محمد

سعادتمند شد پور محمد

 ولى قومى زسجيّل خلق كردى‏

نموداند آنچه بود و غرق كردى‏

 يكى كردى تو مراد و ديگرى زن‏

براى همدگر كردى مزيَّنِ‏

 مثال زن چو در چشم من افتاد

كند چون اخگرى، در قلب بى داد

 تو كردى مردم و زن را كه دادى‏

نهاد و نور ما بر باد دادى!

 زليخا ها به يوسف بار دادى‏

دل دختر به مرد آزار دادى‏

 زنان را كرده‏اى مفتون مردان‏

و بعد از مدتى دلخون مردان‏

 ز زير دست تو اين ملت آمد

هزار اندر هزاران دولت آمد

 يكى گبر و يكى جبر و يكى بنگ‏

يكى خنگ و يكى جنگ و يكى ننگ‏

 يكى را آفريدى، گشت يأ جوج‏

چه مى‏خواهى تو با يأجوج و مأجوج؟!

 مرا در عالم آوردى به آهى‏

يكى در بطن مادر در تباهى‏

 كسى را با دعائى آفريدى‏

مرور عمر ديگر را بريدى‏

 ذَر و دنيا و برزخ را نهادى‏

ظهور و رجعت ديگر گشادى‏

 قيامت با همه آشوب و اهوال‏

چه باشد مصلحت از حول احوال‏

 ز تنگى مى‏كشى با كله بيرون‏

به سر مى‏آورى چون گله بيرون‏

 و روزى روح را بيرون كه سازى‏

تو گوئى آهنى را مى‏گذارى‏

 مُخلّد بودنِ اندر عذابت‏

چه باشد بهره آب مذابت‏

 نمودى آنچنان، گوئى نبودى‏

نمود اندر نمود اندر نمودى‏

 چنان روى فلانى را گشودى‏

كه حتى گفت يا رب تو نبودى‏

 ولى يك دل به من دادى كه ممنون‏

نه دارم اعتراضى نه دلى خون‏

 جواب اين سئولات و چك و چون‏

خدا ممنونم و ممنون و ممنون‏

 مرا با ديگران، چون فرق باشد؟

دلى در ظلم و ظلمت غرق باشد

 دلى هم غوطه‏ور در نور و حكمت‏

چو لب وا مى‏كند مى‏خيزد عصمت؟!

    *  *  *

 تو اى بنده چه‏ها مى‏پرسى از من؟

چقدر مى‏دانى از جان و دل و تن؟

 چه مى‏دانى چرا هست و چرا نه‏

اول آخر بدانى كار يا نه؟

 در اين هستى مگر چند عمر دارى‏

چه ديدى اينچنين چون چون ببارى‏

 برو بچه پى كار خودت رو

عبادت كن عبادت كن فقط تو

 تو را من، هر چه را دادى چو دادم‏

تو را من در مسير دين نهادم‏

 تو را من از ازل در ديده دارم‏

نهاد آدمى، از خويش بارم‏

 اگر تو جاى من بودى! چه مى‏شد؟

تو با فرزند خود چونى؟ و با خود

 بكش پا تا گليم خويش مى‏كش‏

ذكاوت تا حريم خويش مى‏كش‏

 منم اول منم آخر منم حق‏

در اين عالم منم پر زور مطلق‏

 و با آن زور با تو هم نشينم‏

به هر دل، هر كس و هر دم نشينم‏

 اگر ظلمى درون كار ما بود

چرا؟ چون بلبلى آنگونه مى‏بود

 اگر ظلمى درون كار ما بود

درون لانه چون مورى مى‏آسود

 من اسماى خودم را تاب دادم‏

ز نور خويش خلقى آب دادم‏

 تو را نه، عالمى را ميزبانم‏

از اول تا ابد من مهربانم‏

 يكى با تو كه بد مى‏شد چه كردى‏

عدالت با عدو كردى؟ نكردى؟

 ولى خلقى مرا نابود خواند

به جاى من گروهى چوب داند!

 گهى قومى دو قرنى مُد پرستد

به جاى خالق آرى خود پرستد

 ز روى مصلحت مهلت دهم من‏

اگر توبه كند رحمت دهم من‏

 درِ توبه به روى خلق باز است‏

از اين در سرفرازان سرفراز است‏

 برو جانم پى بازيچه‏هايت‏

نه جبر است و نه تفويض و عداوت‏

 اگر خواهى جواب گفته‏هايت‏

فقط يك نكته مى‏گويم برايت‏

 برو جان خودت را پاك مى‏كن‏

 سرت را شب به شب بر خاك مى‏كن‏

 برو كم مى‏خور و كم خواب و كم گو

به دنيا دل مده، از خويش مى‏جو

 برو جام جم‏ات را صيقلى جو

تو، من هستى، خودت را، يا على گو

 درون خويش را آباد مى‏ساز

درون را خالى از هر باد مى‏ساز

 چو پاك پاك پاك از عيب گردى‏

تو خود آينه دار غيب گردى‏

 تمام شبه هايت رفع گردد

ز ريشه هر سئوالت دفع گردى‏

 يقينى حكمت ما را بدانى‏

جهان را سر به سر حكمت بخوانى‏

 غضب جاى خود و رحمت به جايش‏

ادب جاى خود و صولت به جايش‏

 نبين دنياى مقطوع دو پاره‏

اول باشد و بعد از اين دوباره‏

 چون من تدبير كردم سير كردم‏

چو كس را با كسى درگير كردم‏

 حوادث چيده و باطن گزينم‏

گزينم گل گزينم گل گزينم‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:19  توسط مير ستار مهدي زاده | 
بلور معرفت                                                  مجموعه مقالات           کنگره بزرگداشت حضرت معصومه (س)

عظمت حضرت معصومه (ع)                                                مجموعه مقالات           کنگره بزرگداشت حضرت معصومه (س)

ازدواج آسان در پرتو اخلاق اسلامی                  مجله گنجینه ش ۵۵      مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما

جایگاه والدین در رسانه                                             مجله گنجینه               مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما

جاذبه و دافعه در مدیریت اسلامی                    مجله گنجینه               مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 14:56  توسط مير ستار مهدي زاده | 

معرفی کتاب 

 دین دریای سیاست                                              نشر مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیمای مرکز قم

سفر های شگفت انگیز ائمه(ع) به عوالم عجیب                نشر    خادم الرضا   قم

زلزله چرا؟                                                                      نشر    خادم الرضا   قم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 14:47  توسط مير ستار مهدي زاده |